قندهار آن کشور مینو سواد / اهل دل را خاک او خاک مراد
رنگ ها ، بوها ، هواها ، آب ها / آب ها تابنده چون سیماب ها
لاله ها در خلوت کهسار ها / نارها یخ بسته اندر نارها
کوی آن شهر است ما را کوی دوست / ساربان بر بند محمل سوی دوست
می سرایم دیگر از یاران نجد / از نوائی ، ناقه را آرم به وجد
از دیر مغان آیم بی گردش صهباست / در منزل لا بودم از باده الا مست
دانم که نگاه او ظرف همه کس بیند / کرد است مرا ساقی از عشوه و ایما مست
وقت است که بگشایم میخانهٔ رومی باز / پیران حرم دیدم در صحن کلیسا مست
این کار حکیمی نیست دامان کلیمی گیر / صد بندهٔ ساحل مست یک بنده دریا مست
دل را به چمن بردم از باد چمن افسرد / میرد بخیابانها این لالهٔ صحرا مست
از حرف دلاویزش اسرار حرم پیدا / دی کافرکی دیدم در وادی بطحا مست
سینا است که فاران است یارب چه مقام است این / هر ذره خاک من چشمی است تماشا مست
خرقهٔ آن «برزخ لایبغیان» / دیدمش در نکتهٔ «لی خرقتان»
دین او آئین او تفسیر کل / در جبین او خط تقدیر کل
عقل را او صاحب اسرار کرد / عشق را او تیغ جوهر دار کرد
کاروان شوق را او منزل است / ما همه یک مشت خاکیم او دل است
آشکارا دیدنش اسرای ماست / در ضمیرش مسجد اقصای ماست
آمد از پیراهن او بوی او / داد ما را نعره الله هو
با دل من شوق بی پروا چه کرد / بادهٔ پر زور با مینا چه کرد
رقصد اندر سینه از زور جنون / تا ز راه دیده میآید برون
گفت «من جبریلم و نور مبین» / پیش ازین او را ندیدم اینچنین
شعر رومی خواند و خندید و گریست / یا رب این دیوانهٔ فرزانه کیست؟
در حرم با من سخن زندانه گفت / از می و مغ زاده و پیمانه گفت
گفتمش این حرف بیباکانه چیست / لب فرو بند این مقام خامشی ست
من ز خون خویش پروردم ترا / صاحب آه سحر کردم ترا
بازیاب این نکته را ای نکته رس / عشق مردان ضبط احوال است و بس
گفت عقل و هوش آزار دل است / مستی و وارفتگی کار دل است
نعره ها زد تا فتاد اندر سجود / شعلهٔ آواز او بود او نبود