اقبال لاهوری › تنهائی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به بحر رفتم و گفتم به موج بیتابی / همیشه در طلب استی چه مشکلی داری؟
هزار لولوی لالاست در گریبانت / درون سینه چو من گوهر دلی داری؟
به کوه رفتم و پرسیدم این چه بیدردیست؟ / رسد بگوش تو آه و فغان غم زده ئی
اگر به سنگ تو لعلی ز قطرهٔ خونست / یکی در آبه سخن با من ستم زده ئی
ره دراز بریدم ز ماه پرسیدم / سفر نصیب ، نصیب تو منزلی است که نیست
جهان ز پرتو سیمای تو سمن زاری / فروغ داغ تو از جلوهٔ دلی است که نیست
شدم بحضرت یزدان گذشتم از مه و مهر / که در جهان تو یک ذره آشنایم نیست
جهان تهی ز دل و مشت خاک من همه دل / چمن خوش است ولی درخور نوایم نیست