اقبال لاهوری › جوی آب| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بنگر که جوی آب چه مستانه میرود / مانند کهکشان بگریبان مرغزار
در خواب ناز بود به گهوارهٔ سحاب / وا کرد چشم شوق به آغوش کوهسار
از سنگریزه نغمه گشاید خرام او / سیمای او چو آینه بیرنگ و بی غبار
در راه او بهار پریخانه آفرید / نرگس دمید و لاله دمید و سمن دمید
گل عشوه داد و گفت یکی پیش ما بایست / خندید غنچه و سر دامان او کشید
نا آشنای جلوه فروشان سبز پوش / صحرا برید و سینهٔ کوه و کمر درید
صد جوی دشت و مرغ و کهستان و باغ و راغ / گفتند ای بسیط زمین با تو سازگار
ما را که راه از تنک آبی نبرده ایم / از دستبرد ریگ بیابان نگاه دار
وا کرده سینه را به هوا های شرق و غرب / در بر گرفته همسفران زبون و زار
دریای پر خروش ز بند و شکن گذشت / از تنگنای وادی و کوه و دمن گذشت
یکسان چو سیل کرده نشیب و فراز را / از کاخ شاه و باره ه کشت و چمن گذشت
بیتاب و تند و تیز و جگر سوز و بیقرار / در هر زمان به تازه رسید از کهن گذشت