اقبال لاهوری › بیا که ساقی گلچهره دست بر چنگ است| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بیا که ساقی گلچهره دست بر چنگ است / چمن ز باد بهاران جواب ارژنگ است
حنا ز خون دل نو بهار می بندد / عروس لاله چه اندازه تشنه رنگ است
نگاه میرسد از نغمهٔ دل افروزی / به معنیی که برو جامهٔ سخن تنگ است
به چشم عشق نگر تا سراغ او گیری / جهان بچشم خرد سیمیا و نیرنگ است
ز عشق درس عمل گیر و هر چه خواهی کن / که عشق جوهر هوش است و جان فرهنگ است
بلند تر ز سپهر است منزل من و تو / براه قافله خورشید میل فرسنگ است
ز خود گذشته ئی ای قطره محال اندیش / شدن به بحر و گهر برنخاستن ننگ است
تو قدر خویش ندانی بها ز تو گیرد / وگرنه لعل درخشنده پاره سنگ است