اقبال لاهوری › تیر و سنان و خنجر و شمشیرم آرزوست| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تیر و سنان و خنجر و شمشیرم آرزوست / با من میا که مسلک شبیرم آرزوست
از بهر آشیانه خس اندوزیم نگر / باز این نگر که شعلهٔ در گیرم آرزوست
گفتند لب ببند و ز اسرار ما مگو / گفتم که خیر نعرهٔ تکبیرم آرزوست
گفتند هر چه در دلت آید ز ما بخواه / گفتم که بی حجابی تقدیرم آرزوست
از روزگار خویش ندانم جز این قدر / خوابم ز یاد رفته و تعبیرم آرزوست
کو آن نگاه ناز که اول دلم ربود / عمرت دراز باد همان تیرم آرزوست