اقبال لاهوری › باز به سرمه تاب ده چشم کرشمه زای را| ” میراث‌دار ادب پارسی “

باز به سرمه تاب ده چشم کرشمه زای را / ذوق جنون دو چند کن شوق غزلسرای را
نقش دگر طراز ده آدم پخته تر بیار / لعبت خاک ساختن می نسزد خدای را
قصهٔ دل نگفتنی است درد جگر نهفتنی است / خلوتیان کجا برم لذت های های را
آه درونه تاب کو اشک جگر گداز کو / شیشه به سنگ میزنم عقل گره گشای را
بزم به باغ و راغ کش زخمه بتار چنگ زن / باده بخور غزل سرای بند گشا قبای را
صبح دمید و کاروان کرد نماز و رخت بست / تو نشنیده ئی مگر زمزمهٔ درای را
ناز شهان نمی کشم زخم کرم نمی خورم / در نگر ای هوس فریب همت این گدای را