از من ای باد صبا گوی به دانای فرنگ / عقل تا بال گشود است گرفتار تر است
برق را این به جگر میزند آن رام کند / عشق از عقل فسون پیشه جگردار تر است
چشم جز رنگ گل و لاله نبیند ورنه / آنچه در پردهٔ رنگ است پدیدار تر است
عجب آن نیست که اعجاز مسیحا داری / عجب این است که بیمار تو بیمار تر است
حکمت و فلسفه کاریست که پایانش نیست / سیلی عشق و محبت به دبستانش نیست
بیشتر راه دل مردم بیدار زند / فتنه ئی نیست که در چشم سخندانش نیست
دل ز ناز خنک او به تپیدن نرسد / لذتی در خلش غمزهٔ پنهانش نیست
دشت و کهسار نوردید و غزالی نگرفت / طوف گلشن ز دو یک گل بگریبانش نیست
عقل چون پای درین راه خم اندر خم زد / شعله در آب دوانید و جهان برهم زد
کیمیا سازی او ریگ روان را زر کرد / بر دل سوخته اکسیر محبت کم زد
وای بر سادگی ما که فسونش خوردیم / رهزنی بود کمین کرد و ره آدم زد
هنرش خاک بر آورد ز تهذیب فرنگ / باز آن خاک به چشم پسر مریم زد
عقل خود بین دگر و عقل جهان بین دگر است / بال بلبل دگر و بازوی شاهین دگر است
دگر است آنکه برد دانهٔ افتاده ز خاک / آنکه گیرد خورش از دانهٔ پروین دگر است
دگر است آنکه زند سیر چمن مثل نسیم / آنکه در شد به ضمیر گل و نسرین دگر است
دگر است آنسوی نه پرده گشادن نظری / این سوی پرده گمان و ظن و تخمین دگر است
ما ز خلوت کدهٔ عشق برون تاخته ایم / خاک پا را صفت آینه پرداخته ایم
در نگر همت ما را که به داوی فکنیم / دو جهان را که نهان برده عیان باخته ایم
پیش ما میگذرد سلسلهٔ شام و سحر / بر لب جوی روان خیمه بر افروخته ایم
در دل ما که برین دیر کهن شبخون ریخت / آتشی بود که در خشک و تر انداخته ایم
عشق گردید هوس پیشه و هر بند گسست / آدم از فتنه او صورت ماهی در شست
رزم بر بزم پسندید و سپاهی آراست / تیغ او جز به سر و سینهٔ یاران ننشست
رهزنی را که بنا کرد جهانبانی گفت / ستم خواجگی او کمر بنده شکست
بی حجابانه ببانگ دف و نی می رقصد / جامی از خون عزیزان تنک مایه بدست
افسر پادشهی رفت و به یغمائی رفت / نی اسکندری و نغمهٔ دارائی رفت
کوهکن تیشه بدست آمد و پرویزی خواست / عشرت خواجگی و محنت لالائی رفت
یوسفی را ز اسیری به عزیزی بردند / همه افسانه و افسون زلیخائی رفت
راز هائی که نهان بود ببازار افتاد / آن سخن سازی و آن انجمن آرائی رفت
من درین خاک کهن گوهر جان می بینم / چشم هر ذره چو انجم نگران می بینم
دانه ئی را که به آغوش زمین است هنوز / شاخ در شاخ و برومند و جوان می بینم
کوه را مثل پر کاه سبک می یابم / پر کاهی صفت کوه گران می بینم
انقلابی که نگنجد به ضمیر افلاک / بینم و هیچ ندانم که چسان می بینم
زندگی جوی روان است و روان خواهد بود / این می کهنه جوان است و جوان خواهد بود
آنچه بود است و نباید ز میان خواهد رفت / آنچه بایست و نبود است همان خواهد بود
عشق از لذت دیدار سراپا نظر است / حسن مشتاق نمود است و عیان خواهد بود
آن زمینی که برو گریهٔ خونین زده ام / اشک من در جگرش لعل گران خواهد بود