اقبال لاهوری › جلال و گوته| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نکته دان المنی را در ارم / صحبتی افتاد با پیر عجم
شاعری کو همچو آن عالی جناب / نیست پیغمبر ولی دارد کتاب
خواند بر دانای اسرار قدیم / قصهٔ پیمان ابلیس و حکیم
گفت رومی ای سخن را جان نگار / تو ملک صید استی و یزدان شکار
فکر تو در کنج دل خلوت گزید / این جهان کهنه را باز آفرید
سوز و ساز جان به پیکر دیده ئی / در صدف تعمیر گوهر دیده ئی
هر کسی از رمز عشق آگاه نیست / هر کسی شایان این درگاه نیست
«داند آن کو نیکبخت و محرم است / زیرکی ز ابلیس و عشق از آدم است»