اقبال لاهوری › حکایت بوعبید و جابان در معنی اخوت اسلامیه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شد اسیر مسلمی اندر نبرد / قائدی از قائدان یزد جرد
گبر باران دیده و عیار بود / حیله جو و پرفن و مکار بود
از مقام خود خبردارش نکرد / هم ز نام خود خبردارش نکرد
گفت می خواهم که جان بخشی مرا / چون مسلمانان امان بخشی مرا
کرد مسلم تیغ را اندر نیام / گفت خونتریختن بر من حرام
چون درفش کاویانی چاک شد / آتش اولاد ساسان خاک شد
آشکارا شد که جابان است او / میر سربازان ایران است او
قتل او از میر عسکر خواستند / از فریب او سخن آراستند
بوعبید آن سید فوج حجاز / در وغا عزمش ز لشکر بی نیاز
گفت ای یاران مسلمانیم ما / تار چنگیم و یک آهنگیم ما
نعره ی حیدر نوای بوذر است / گرچه از حلق بلال و قنبر است
هر یکی از ما امین ملت است / صلح وکینش ، صلح وکین ملت است
ملت ار گردد اساس جان فرد / عهد ملت می شود پیمان فرد
گرچه جابان دشمن ما بوده است / مسلمی او را امان بخشوده است
خون او ای معشر خیرالانام / بر دم تیغ مسلمانان حرام