اقبال لاهوری › از مشت غبار ما صد ناله برانگیزی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

از مشت غبار ما صد ناله برانگیزی / نزدیک تر از جانی با خوی کم آمیزی
در موج صبا پنهان دزدیده بباغ آئی / در بوی گل آمیزی با غنچه در آویزی
مغرب ز تو بیگانه مشرق همه افسانه / وقت است که در عالم نقش دگر انگیزی
آنکس که بسر دارد سودای جهانگیری / تسکین جنونش کن با نشتر چنگیزی
من بنده بی قیدم شاید که گریزم باز / این طره پیچان را در گردنم آویزی
جز ناله نمی دانم گویند غزل خوانم / این چیست که چون شبنم بر سینهٔ من ریزی