اقبال لاهوری › برون کشید ز پیچاک هست و بود مرا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

برون کشید ز پیچاک هست و بود مرا / چه عقده ها که مقام رضا گشود مرا
تپید عشق و درین کشت نا بسامانی / هزار دانه فرو کرد تا درود مرا
ندانم اینکه نگاهش چه دید در خاکم / نفس نفس به عیار زمانه سود مرا
جهانی از خس و خاشاک در میان انداخت / شرارهٔ دلکی داد و آزمود مرا
پیاله گیرز دستم که رفت کار از دست / کرشمه بازی ساقی ز من ربود مرا