اقبال لاهوری › هوای خانه و منزل ندارم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هوای خانه و منزل ندارم / سر راهم غریب هر دیارم
سحر می گفت خاکستر صبا را / «فسرد از باد این صحرا شرارم
گذر نرمک ، پریشانم مگردان / ز سوز کاروانی یادگارم»
ز چشمم اشک چون شبنم فرو ریخت / که من هم خاکم و در رهگذارم
بگوش من رسید از دل سرودی / که جوی روزگار از چشمه سارم
ازل تاب و تب پیشنیهٔ من / ابد از ذوق و شوق انتظارم
میندیش از کف خاکی میندیش / بجان تو که من پایان ندارم