اقبال لاهوری › جانم در آویخت با روزگاران| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جانم در آویخت با روزگاران / جوی است نالان در کوهساران
پیدا ستیزد پنهان ستیزد / ناپایداری با پایداران
این کوه و صحرا این دشت و دریا / نی راز داران نی غمگساران
بیگانهٔ شوق بیگانهٔ شوق / این جویباران این آبشاران
فریاد بی سوز فریاد بی سوز / بانگ هزاران در شاخساران
داغی که سوزد در سینهٔ من / آن داغ کم سوخت در لاله زاران
محفل ندارد ساقی ندارد / تلخی که سازد با بیقراران