اقبال لاهوری › ز سلطان کنم آرزوی نگاهی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز سلطان کنم آرزوی نگاهی / مسلمانم از گل نسازم الهی
دل بی نیازی که در سینه دارم / گدارا دهد شیوهٔ پادشاهی
ز گردون فتد آنچه بر لالهٔ من / فرو ریزم او را به برگ گیاهی
چو پروین فرو ناید اندیشهٔ من / به دریوزهٔ پرتو مهر و ماهی
اگر آفتابی سوی من خرامد / به شوخی بگردانم او را ز راهی
به آن آب و تابی که فطرت ببخشد / درخشم چو برقی به ابر سیاهی
ره و رسم فرمانروایان شناسم / خران بر سر بام و یوسف بچاهی