اقبال لاهوری › ای غنچه خوابیده چو نرگس نگران خیز| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای غنچه خوابیده چو نرگس نگران خیز / کاشانهٔ ما رفت بتاراج غمان خیز
از ناله مرغ چمن از بانگ اذان خیز / از گرمی هنگامه آتش نفسان خیز
خورشید که پیرایه بسیمای سحر بست / آویزه بگوش سحر از خون جگر بست
از دشت و جبل قافله ها رخت سفر بست / ای چشم جهان بین بتماشای جهان خیز
خاور همه مانند غبار سر راهی است / یک ناله خاموش و اثر باخته آهی است
هر ذره این خاک گره خورده نگاهی است / از هند و سمرقند و عراق و همدان خیز
دریای تو دریاست که آسوده چو صحراست / دریای تو دریاست که افزون نشد و کاست
بیگانهٔ آشوب و نهنگ است چه دریاست / از سینه چاکش صفت موج روان خیز
این نکته گشاینده اسرار نهان است / ملک است تن خاکی و دین روح روان است
تن زنده و جان زنده ز ربط تن و جان است / با خرقه و سجاده و شمشیر و سنان خیز
ناموس ازل را تو امینی تو امینی / دارای جهان را تو یساری تو یمینی
ای بندهٔ خاکی تو زمانی تو زمینی / صهبای یقین در کش و از دیر گمان خیز
فریاد از افرنگ و دلآویزی افرنگ / فریاد ز شیرینی و پرویزی افرنگ
عالم همه ویرانه ز چنگیزی افرنگ / معمار حرم باز به تعمیر جهان خیز