اقبال لاهوری › عشق را نازم که بودش را غم نابود نی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عشق را نازم که بودش را غم نابود نی / کفر او زنار دار حاضر و موجود نی
عشق اگر فرمان دهد از جان شیرین هم گذر / عشق محبوب است و مقصود است و جان مقصود نی
کافری را پخته تر سازدشکست سومنات / گرمی بتخانه بی هنگامهٔ محمود نی
مسجد و میخانه و دیر و کلیسا و کنشت / صد فسون از بهر دل بستند و دل خوشنود نی
نغمه پردازی ز جوی کوهسار آموختم / در گلستان بوده ام یک ناله درد آلود نی
پیش من آئی دم سردی دل گرمی بیار / جنبش اندر تست اندر نغمهٔ داوود نی
عیب من کم جوی و از جامم عیار خویش گیر / لذت تلخاب من بی جان غم فرسود نی