اقبال لاهوری › بر دل بیتاب من ساقی می نابی زند| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بر دل بیتاب من ساقی می نابی زند / کیمیا ساز است و اکسیری بسیمابی زند
من ندانم نور یا نار است اندر سینه ام / این قدر دانم بیاض او به مهتابی زند
بر دل من فطرت خاموش می آرد هجوم / ساز از ذوق نوا خود را به مضرابی زند
غم مخور نادان که گردون در بیابان کم آب / چشمه ها دارد که شبخونی به سیلابی زند
ایکه نوشم خورده ئی از تیزی نیشم مرنج / نیش هم باید که آدم را رگ خوابی زند