اقبال لاهوری › هنگامه را که بست درین دیر دیر پای| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هنگامه را که بست درین دیر دیر پای / زناریان او همه نالنده همچو نای
در ’بنگه فقیر و به کاشانهٔ امیر / غمها که پشت را به جوانی کند دو تای
درمان کجا که درد بدرمان فزون شود / دانش تمام حیله و نیرنگ و سیمیای
بی زور سیل کشتی آدم نمی رود / هر دل هزار عربده دارد به ناخدای
از من حکایت سفر زندگی مپرس / در ساختم بدرد و گذشتم غزل سرای
آمیختم نفس به نسیم سحر گهی / گشتم درین چمن به گلان نانهاده پای
از کاخ و کو جدا و پریشان بکاخ و کوی / کردم بچشم ماه تماشای این سرای