انوری › لطیفه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

صاحبا ماجرای دشمن تو / که کسش در جهان ندارد دوست
گفته‌ام در سه بیت چار لطیف / زان چنانها که خاطرم را خوست
طنز می‌کرد با جهان کهن / در جهان گفتیی که تازه و نوست
رنگ او با زمانه درنگرفت / رونق رنگ با قیاس رکوست
روزگارش گلی شکفت و برو / همچو بر باقلی کفن شد پوست
آسمان در تنعمش چو بدید / گفت اسراف بیش از این نه نکوست
همچو ریواج پروریده شدست / وقت از بیخ برکشیدن اوست