انوری › از یکی اکابر رنجیده بود حسب حال خود و نکوهش او گوید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز مردمان مشمر خویش را به هیات و شکل / که مردمی نه همین هیکل هیولا نیست
به حسن ظاهر و باطن مسلمت نکنند / که این دو هم ز صفتهای روح حیوانیست
وگر تو گویی نطقست مر مرا گویم / که این حدیث هم از احمقی و کم‌دانیست
اگر به نطق همی حرف و صوت را خواهی / زنخ مزن نه قیاسیست این نه برهانیست
که این نتیجهٔ جانست و آن دو قرع هوا / هوا مجسم و جان نز جهان جسمانیست
برابری چه کنی با کسی که در ملکش / امیر شهر تو در آرزوی سگبانیست
به شغل دیوان بر من تکبرت نرسد / که دیوی ارچه ترا صد مثال دیوانیست
ترا اگر عملی داد روزگار چه شد / مرا به جای عمل علمهای یونانیست
به شهوتی که براندی همی چه پنداری / که در وجود همان لذتست و آسانیست
به روح من نشوی زنده تات ننمایم / که از چه نوع مرا عیشهای روحانیست
وگر تو گویی عیش من و تو هر دو یکیست / غلط کنی که مرا عقلی و ترا نانیست
ترا به روح بهیمیست زندگی و مرا / به فیض علت اولی و نفس انسانیست
بدین دلیل که گفتم یقین شدت باری / که ملک و ملک مرا باقی و ترا فانیست
بدین شرف که تو داری و این کرم که تراست / چه جای این‌همه مادر غری و کشخانیست
گذشت ظلم تو ز اندازه بر مسلمانان / ز کردگار بترس این چه نامسلمانیست
خدای شر تو از روی خلق دور کناد / که با وجود تو روی جهان به ویرانیست