انوری › در حکمت و موعظه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

روز را رایگان ز دست مده / نیست امکان آنکه باز رسد
دست این روزهای کوتاهست / که بدان دولت دراز رسد
آنچ از آن چاره نیست آنرا باش / به سرت گرچه ترکتاز رسد
سایه بر قحبهٔ جهان مفکن / تا برت آفتاب ناز رسد
باری از راه خویشتن برخیز / چون که کارت به احتراز رسد
مفس با بند آرزو بر پای / دیر درعقل بی‌نیاز رسد
مهر و حقه است ماه و سپهر / که به شاگرد حقه‌باز رسد
مستعدان به کام خویش رسند / کارها چون به کارساز رسد
عمر بر ناگریز تفرقه کن / تا ازو قسم آز رسد
هر کرا درد ناگزیر گرفت / کی به غم خوردن مجاز رسد
یک غذا شو که مایه چندان نیست / که همه چیز را فراز رسد