انوری › در تقاضای انعامی که حواله شد و نیافت فرماید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مفتی شرع کرم عاقلهٔ ملت جود / آنکه از مادر احرار چنو کم زاید
فتوی بنده چو از روی کرم برخواند / حکم فتوی بکند مشکل آن بگشاید
خواجه‌ای بندهٔ خود را نه به تکلیف سؤال / به مراد دل خود مکرمتی فرماید
مدتی بنده نیابد خبری زان انعام / هم در آن بی‌خبری عمر همی فرساید
چون خبر یافت هم از خواجه بپرسد کانکیست / که مراآنچه تو فرمودی ازو می‌باید
خواجه گوید که فلانست برو زو بطلب / بنده دم در کشد و هیچ بدان نفزاید
چون دگر روز بپرسد که فلان خواجه کجاست / تا بدو بگرود و پس به ادا بگراید
مردکی بیند از این بیهده گو چاکرکی / مشت کلپتره و بیهوده به هم درخاید
گویدش خواجهٔ ما رفت کنون ده روزست / تا رسیدست برو دایه و زن می‌گاید
بنده چون از پس آن رفته نخواهد رفتن / عوض آن اگر از خواجه بخواهد شاید
ور نشاید که عوض خواهد ازو آیدش آن / که حوالت نپذیرد پس از آن تا ناید