کمال خجندی › شمارهٔ ۱۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تو خود به گوش نیاری حدیث زاری ما / که در تو کار نکردست درد کاری ما
شنوده ام که گشودی زبان بدشنامم / عزیز من چه گشاید ترا ز خواری ما
گر ای نسیم شبی بگذری بر ان سر زلف / به گوش او برسان ذکر بی قراری ما
هزار بار به جان بار محنتت بردیم / به هیچ بر نگرفتی تو بردباری ما
اگر چه از دو جهان کردیم قطع امید / به لطف و رحمت تو هست امیدواری ما
سزد که ذیل کرم بر گناه ما پوشند / به روز حشر چو بینند شرمساری ما
کمال در سگ کویش علو همت بین / که عار آیدش از همدمی و یاری ما