کمال خجندی › شمارهٔ ۲۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چشم و ابروی تو گویند که در مذهب ما / حق بود کشتن عشاق و علیه الفتوی
با رقیب ار بسر من تو شبیخون آری / او میا گو بسر من همه وقتی تو بیا
مثل است اینکه بود مردن با یاران عید / کشت غم وامق و مجنون تو بکش نیز مرا
هر چه خواهم من از آن لب تو بلا دفع کنی / بخششی کن به گدایی که کند دفع بلا
همه کس ناز تو جویند نه چون من به نیاز / همه دشنام تو خواهند نه چون من به دعا
به سلامت که نخواهم رود سوی تو باد / حیفم آید که سلام تو فرستم به صبا
قصه درد جدایی چو نویسیم کمال / دل جدا ناله کند خامه جدا نامه جدا