کمال خجندی › شمارهٔ ۳۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل می کشد به داغ تو هر لحظه سینه را / داغی بکش به سینه غلام کمینه را
زینسان که مشک زلف ترا سر نهاده است / گردن کشی چراست به تو عنبرینه را
ترسم بر ابروی تو نهادن دل ضعیف / کز طاقها شکست فتد آبگینه را
خال رخت ز بنده بدزدید عقل و دین / شب با چراغ یافت متاع بهینه را
در لطف اگر چه دهان و لبت یکی است / ما چشم کرده ایم ز خاتم نگینه را
درهاست در سفینه شعرم که پیش شاه / آنها کشم به بنده ببخشد خزینه را
شاه از تو گر سفینه طلب میکند کمال / باید روانه ساخت به دریا سفینه را