کمال خجندی › شمارهٔ ۳۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل و جان تا رهند از بند بگشا زلف مشکین را / به پایت میفتد آخر رها کن یک دو مسکین را
ز چندان تیر کز شوخی ز مژگان بر تراشیدی / یکی بر جان من افکن چه خواهی کرد چندین را
سر زلف ترا در چین بدین صورت رخ نگین / چرا پر می کشد چندین مصور صورت چین را
ز زحمت هایخود شرمنده آن استانم من / که از بیمار دردسر بود پیوسته بالین را
به تسخیر خیال آن پری پیکر شب هجران / دو چشم در فشان من فرو ریزند پروین را
میان گریه های تلخ در دل نگذرانیمش / که نتوان بگذرانیدن به تلخی جان شیرین را
کمال از هر مژه اشکت مگر همرنگ سلمان شد / که از اشعار مردم برد معنی های رنگین را