کمال خجندی › شمارهٔ ۳۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دی چاشتگه ز چهر فکندی نقاب را / شرمنده ساختی همه روز آفتاب را
تیغ ترا چه حاجت رخصت به خون ماست / بر خلق تشنه حکم روانست آب را
بینم چشم مست تو بیمار سرگران / این است شیوه مردم بسیار خواب را
دل سوخت در سماع و نمی ایستد ز چرخ / رقصی ست گرم بر سرآتش کباب را
ای پرده دار حال دلم بین و عرضه دار / با شهریار قصه شهر خراب را
عاشق کشی ثواب بود در کتاب عشق / آن شوخ هم ز دست نداد این ثواب را
گفتی مگر به صورت من عاشقی کمال / صورت ندیده چون بنویسم جواب را