کمال خجندی › شمارهٔ ۳۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

طاقت درد تو زین بیش ندارم بارا / چاره ای کن به نظر درد دل شیدا را
هوس روی توأم کرد پریشان احوال / زلفت انداخت مگر در دل من سودا را
هر کسی را ز لبت لذت جان حاصل شد / کام بی ذوق چه داند مزه این حلوا را
طاقت خنده ندارد لبت از غایت لطف / به سخن رنجه مکن آن لب شکر خارا
تا کند باد صبا غالیه سانی به چمن / برفشان بر سر گل سنبل عنبر سا را
وصف روی تو کمال ار نکند نقصان نیست / نبود حاجت مشاطه رخ زیبا را