کمال خجندی › شمارهٔ ۴۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کعبه کویش مراد است این دل آواره را / با مراد دل رسان بارب من بیچاره را
دل دران کو رفت و شد آواره من هم می روم / تا ازان آواره تر سازم دل آواره را
در میان خار و خارا گر تونی همراه من / گل شناسم خار را دیبا شمارم خاره را
گر از آن دامن باین درویش اصلی می رسد / پاره ای می دوختم این جان" پاره پاره را
سوی زلفش رفتم و دیدم که دربند دلست / جز من شبرو که داند مگر این عباره را
پیش ناهن چه حاصل ذکر پردازی کمال / دانه گوهر چه ریزی مرغ ارزن خواره را