کمال خجندی › شمارهٔ ۱۰۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بر دو رخ من در جوی خون که روانست / از تو مرا سرخ رونی در جهان است
نیست کسی در پناه عشق تو ما را / درد تو با جان و دل وظیفه رسان است
روز و شبم سوز وکش چو شمع که عاشق / سوخته این مراد و کشته آن است
بر قدمش سر همی نه ای دل و میرو / تا نکنی پی غلط که راه همان است
جز غم روی نو بر دلم ز ضعیفی / ا گر همه برگ گل است بار گران است
دیده بر آن پای سودنم نگذارند / باری ازین سود دوست را چه زیان است
کیست کمال این که با تو در سخن آید / جنس سخن های تونه حد زبان است