کمال خجندی › شمارهٔ ۱۰۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به کویت دل غلام خانه زادست / چو سر بر در نهد مقبل نهادست
رقیب آزادگان را معتقد نیست / که نادرویش اندک اعتقادست
زند لافی به آن رخ ماه شب گرد / نداند کز پیاده رخ زیادست
گر از روی زمین روید غم و درد / دل عاشق به روی دوست شادست
نه تنها دل در آن کویست مسکین / که هرجا هست مسکین نامرادست
فراموشت کنم گفتی بزودی / مرا از دیر باز این نکته بادست
کمال از وعده وصلت بتر سوخت / که جانش آتش و عهد تو بادست