کمال خجندی › شمارهٔ ۱۱۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بیخدمت تو کس به جهان عزتی نیافت / شاهی که چاکر" نو نشد حرمتی نیافت
در نامه سعادت خود دردمند عشق / بیداغ محنتی رقم دولتی نیافت
تا غم نخورد و درد نیفزود قدر مرد / تا لعل خون نکرد جگر نیمنی نیافت
دل زان لب و دهان نتوانست برد جان / بودش مجال تنگ مگر فرصتی نیافت
بی خنده تو کان نمک خوان رحمت است / جان از نعیم هر دو جهان لذتی نیافت
پشمینه پوش خرقة سالوس تا نسوخت / از جامه خانه کرمت خلعتی نیافت
چندانکه باز جست در اعمال خود کمال / مقبول تر ز ترک ریا طاعتی نیافت