کمال خجندی › شمارهٔ ۱۱۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بی درد دلی لذت درمان نتوان یافت / تاجان ندهی صحبت جانان نتوان یافت
هر دل نبود جای غم عشق تو کان غم / گنجیست که جز در دل ویران نتوان یافت
در دامن خاری بنشینیم چو گل نیست / با درد بسازیم چو درمان نتوان یافت
تا چشم تو جادو بود و خشم نو کافر / در روی زمین هیچ مسلمان نتوان یافت
جان پروریی کز لب دلجوی تو دیدم / انصاف که در چشمه حیوان نتوان بافت
با گرم روی واقف این راه چه خوش گفت / آهسته که این راه پر آسان نتوان یافت
در بند میان از دل و جان بندگی اش / بی قرب شرف تربت سلطان نتوان یافت
را برخیز کمالا تو که آن کعبه مقصود / بی آنکه کنی قطع بیابان نتوان یافت