کمال خجندی › شمارهٔ ۱۱۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ما بی به روی تو آهم ز ثریا بگذشت / بسیاری دیده دریا شد و هر قطره ز دریا بگذشت
گرچه در مجمع دل درد بود صدرنشین / ناله چون برتر ازو بود به بالا بگذشت
گر صبا آمد و بوی تو ز ما داشت دریغ / شاکریم از تو به هر حال که بر ما بگذشت
چمن جان مرا غنچه شادی بشکفت / تا خیال دهنت در دل شیدا بگذشت
سرو می خواست به پابوس تو آید چون آب / لیکن از جو نتوانست به یک پا بگذشت
بی که فرمودم از آن لب دل خود را پرهیز / صوفی ما نتوانست ز حلوا بگذشت
ای که گفتی ببرم نه تو پیش طبیب / در این رنج که کارم ز مداوا بگذشت
دی بر آن خاک در از جان رمقی داشت کمال / جعل الجنة مثواه همانجا بگذشت