کمال خجندی › شمارهٔ ۱۱۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ترا با من سر باری نماندست / سر مهر و وفاداری نماندست
مرا امروز با تو خاطری نیز / که بی موجب بیازاری نماندست
ندانم با که همرنگی گزیدی / که در تو بونی از یاری نماندست
بروز آی ای شب هجران که دیگر / چو شمعم ناب بیداری نماندست
به ما ازاند کی اندک وفائی / گرت ماندست پنداری نماندست
برس فریاد درد من خدا را / که بیشم طاقت زاری نماندست
کمال از عمر بی او ره چیزی / کز آن چیزی بدست آری نماندست