کمال خجندی › شمارهٔ ۱۱۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چشم شوخ نو هر کرا کشتست / اول از رشک آن مرا کشتست
به شکر گفته اند دشمن کش / دوستان را لبت چرا کشتست
غم تو لشکر سلیمان است / که چو مورم به زیر پا کشته است
گفته ای خونبهای کشت منم / همه را عشق خونبها کشته است
خسته غمزه را لب تو دواست / خستگان ترا دوا کشته است
آفتاب از تو حسن میدزدد / صبح از آن رو چراغ ها کشته است
وعده کشتی بده به کمال / جان من وعدهای کرا کشته است