کمال خجندی › شمارهٔ ۱۳۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در سر از دود دلم شمع صفت سودانی است / آری این گربه و سوز من و شمع از جائی است
همچو شمع همه تن آنش سودای مهی است / همچو صبحم همه جان مهر جهان آرانی است
گر بماوا نرسد این دل من مجموعم / که سر زلف پریشان تو خوش ماوانی است
ابرویت گوشه نشین گشت ولی فایده چیست / که به هر جانبی از فقه او غوغائی است
چشم ما را بگذاری بلب دجله روی / دجله رودی است ولی دیده ما دربانی است
راز هم بالب خود گوی که خوش همنفسی ست / عشق با قامت خود باز که خوش بالاتی است
در غم روی تو چون موی تو آشفته کمال / عمر بر باد دهی دل سیهی کج رانی است