کمال خجندی › شمارهٔ ۱۳۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در سر زلف تو تنها به دل شیدا رفت / و دل هر دو به هم در سر این سودا رفت
رفت دل بکنه چون باد در آن حلقه زلف / شب تاریک زهی دل که چنین تنها رفت
از سر زلف تو دوشینه حکایات دراز / همه گفتند ولی باد صبا تنها رفت
بر درت گرچه زدم خاک به چشمان رقیب / حیف از آن سرمه که در دیده نابینا رفت
دانة خال به بالای لبت دانی چیست؟ / زین دل سوخته دودی است که بر بالا رفت
روی ننموده به یک زاهد و میخواره هنوز / از تو در صومعه و میکده صد غوغا رفت
در سماعی که غزلهای تو" خواندند کمال / صوفیان را همه از سر هوس حلوا رفت