کمال خجندی › شمارهٔ ۱۴۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل به از وصل رخت در جان تمنائی نیانت / دیده از دیدار تو خوشتر نماشائی نیافت
عقل در دور رخت چندانکه هر جا کرد گشت / چون سر زلفت سری خالی ز سودانی نیافت
چون زمان وصل رویت بود نازک فرصتی / هیچ عاشق فرصت بوسیدن پانی نیافت
همچوئرگس مست عشق از صد قدح سرخوش نشد / تا سر خود زیر پای سرو بالانی نیافت
با خیالش آشنا شد دیدهٔ گریان و گفت / همچو این گوهر کسی در هیچ دریائی نیافت
دل چه داند زین میان چون از دهانش پی نبرد / کی کند فهم دقایق چون معمائی نیافت
بافت جانی خوشتر از جنت در او را کمال / لیکن از بسیاری بر خویش را جانی نیافت