کمال خجندی › شمارهٔ ۱۴۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل زان نست و دیده بدینم نزاع نیست / اینست که آن دو پیش تو چندان متاع نیست
کی بابم از دهان تو ز آن لب نشان که هیچ / بر سر غیب جان مرا اطلاع نیست
بی بوی صحبت تو مریض فراق را / گر نکهت گل است ازو جز صداع نیست
عاشق چو عندلیب به بوی گل است مست / جوش و خروش اوز شراب و سماع نیست
نیکو فتاده اند به هم آن رخ و جبین / خورشید و ماه را به ازین اجتماع نیست
چشم تو هر که دید ز جان بایدش برید / چون گوشه ای گزید به از انقطاع نیست
ملک وصال بأیدت از سر گذر کمال / خلعت به لشکری نرسد تا شجاع نیست