کمال خجندی › شمارهٔ ۱۵۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل قبله خود خاک سر کوی تو دانست / جان طاعت احسن هوس روی تو دانست
محراب دو شد زاهد سجاده نشین را / ز آن روز که محراب دو ابروی تو دانست
عاشق ز دل و دین نظر عقل بپوشید / تا کافری غمزه جادوی نور دانست
عقل از په عشق عنان باز به پیچید / تا سلسله جنبانی گیوی نو دانست
وجه نظر و دور و نلل به بدیهی / عقل از نظر روی تو و موی تو دانست
این نکته که کسی را ز تو نه رنگ و نه بویست / از رنگ تو دریافت دل از بوی نو دانست
بیش است کمال از همه زان روز که خود را / در مرتبه کمتر ز سگ کوی تو دانست