کمال خجندی › شمارهٔ ۱۵۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل ملک تو شد نوبت لطف است و عنایت / شاهی بنشان فتنه و بنشین به ولایت
تو آیتی از رحمت و بر روی تو آن زلف / همچون پر طاوس نشان بر سر آیت
با پسته مگر اینکه لب من به تو ماند / نرسم به دهان نو در آید به حکایت
جور سگ کوی تو نگویم به رقیبان / از دوست به دشمن نتوان برد شکایت
گفتی بکنم هر که مرا خواست ز بنیاد / بنیاد ز من نه اگر این است جنایت
کردم بحلت خون خود ای یار به شرطی / کان دم که کشی عفو نیاری به حمایت
بر آن کمال ار دل تر سوخت عجب نیست / در سنگ کند ناله فرهاد سرایت