کمال خجندی › شمارهٔ ۱۸۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شادی نیافت هر که غم دلبری نداشت / در سر هوای مهر پری گستری نداشت
در حیرتم زآدمینی که به عمر خویش / سودای عشق روی پر پیکری نداشت
با ما سری به وصل در آور که گیسویت / در پا از آن فتاد که با ما سری نداشت
چون باد رفت کشتی عمرم بر آب چشم / اگر چه ثقیل بود ولی لنگری نداشت
و دل در سواد زلف تو گم کرد راه عقل / شب بود و او غریب مگر رهبری نداشت
از هر جهت کمال به سوی تو کرد روی / زیرا که چشم مرحمت از دیگری نداشت