کمال خجندی › شمارهٔ ۲۲۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر قصد خون ماست پس از دل ربودنت / میباید آن رخ از پس برقع نمودنت
بیرون مشر ز دیده که با آن جمال و زیب / زیبد درون خانه پس پرده بودنت
هر چند خوبتر شود از بستن انگبین / شیرین ترست از آن به سخن لب گشودنت
گر دل شب فراق چنین ناله ها کشد / ای دل کسی به خواب نه بینه غنودنت
فریاد ما شنو، بنو گونیم نشنوی / فریاد و آه ما ز سخن ناشنودنت
ای بوی گل ترا به کف پاش نسبت است / مرغ چمن چنین نتواند ستودنت
آزردن از گزاف بود نور دیده را / تا کی کمال دیده بر آن پای سودنت