کمال خجندی › شمارهٔ ۲۲۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر مرا سر رود اندر غم جانان غم نیست / عاشق شیفته دل را خبر از عالم نیست
عهد بستی که دگر از تو نه بردارم دل / ترسم آنست که پیمان بنان محکم نیست
دارم از دست تو بسیار شکابت لیکن / با که گویم که درین حال کسم محرم نیست
جز به میل تو ندارد دل مسکین ذوقی / بلبل سوخته را باغ و گلستان کم نیست
به گدایان نظری دارند شاهانه جهان / لله الحمد نرا قاعد آن هم نیست
لب لعل تو چو جام است پر از آب حیات / چه توان کرد که با ما نفسی همدم نیست
رو غنیمت شمر امروز کمال این دم را / زانکه اندر دو جهان خوشتر ازین یکدم نیست