کمال خجندی › شمارهٔ ۲۲۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر یار طبیب درد من نیست / دردا که امید زیستن نیست
بیمار را به تندرستی / جز ناله درون پیرهن نیست
هر سر که برید از در یار / ماند به سری که بریدن نیست
رویت همه با چراغ جستم / شمع به هیچ انجمن نیست
ماند به تو غنچه این قدر هست / کو را سخن و نرا دهن نیست
توبه ز نو بود بت شکستم / مؤمن نبود که بت شکن نیست
عالم سخن کمال بگرفت / امروز جز این سخن سخن نیست