کمال خجندی › شمارهٔ ۲۲۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر یار مرا با من مسکین نظری نیست / ما را گله از بخت خود است از دگری نیست
اندیشه ز سر نیست که شد در سر کارش / اندیشه از آن است که با ماش سری نیست
دی بر اثر او رمقی داشتم از جان / و امروز چنانم که از هم اثری نیست
گفتنی پی هر نیرگی ای روشنی ای هست / چون است که هرگز شب ما را سحری نیست
هر شربت راحت که رسیده از کف خوبان / بی چاشنی غصه و خون جگری نیست
مادام که جان ساکن منزلگه خاک است / دلرا ز سر کوی تو رای سفری نیست
زنهار کمال ار گذری بر سر کویش / از سر گذر اول که ازینت گذری نیست