کمال خجندی › شمارهٔ ۲۳۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گنجی و نرا بیطلبیدن نتوان یافت / راحت ز تو بی رنج کشیدن نتوان یافت
آن شربت خاصی که شفای همه جانهاست / بی چاشنی درد پشیدن نتوان یافت
داری سر یوسف ببر از هر چه عزیز است / امکان وصل به یک دست بریدن نتوان یافت
آن بخت که در دامن وصلش برسد دست / بی پیرهن صبر دریدن نتوان یافت
گر بر ظلکم دست رسد، بر تو محال است / کان پایه به صد عرش رسیدن نتوان یافت
با گرم روی واقف این راه چه خوش گفت / آهسته که این را به دویدن نتوان یافت
گر خلق شئو آنچه کمال از دهنت گفت / زین جنس معما بشنیدن نتوان یافت