کمال خجندی › شمارهٔ ۲۳۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

لبت را هر که چون شگر مزیده است / یقین میدان که عمرش پر مزید است
نه بیند تلخی جان کندن آن کس / که لعل جانفزایت را گزید است
نرنجم از تو گر تابی ز من روی / که از خورشید دایم این سزید است
نخواهم دید من روی صبا را / ازین غیرت که در کویت وزید است
وصالت را در عالم نیست آمد / هنوز اندر مقام من یزید است
به بوی حلقه زنجیر مشکین / دل دیوانه در زلفت خزید است
کمال خسته را ای دوست دریاب / که از جان در غم عشقت مزید است