کمال خجندی › شمارهٔ ۲۴۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مجلس معطرست و به آن وقت ما خوش است / کز خال و روی یار عبیری در آتش است
با درد عشق ناله بلانی است سینه سوز / اور مسکین دل ضعیف که دایم بلاکش است
داری سر نظاره نشین در سرای چشم / کز اشک سرخ بام و در او منفش است
گفتی که ما ز بار کشی بس نمی کنیم / این نکته باز گوی به باران که پس خوش است
دارد به خستگی سر پیکان او هنوز / صیدی که زخم خورد؛ آن تیر و ترکش است
گناه خویش نوشتن فرشته را / در دستش ار معارضه با آن پریوش است
طومار زلف یار که شب خوانیش کمال / پیش چراغ خوان که سوادی مشوش است